|
اکنون میان این و آن
|
و آن شاخه برگزیدن برترین شکنجه ی هزاره بود که البته کمی با دقت بیشتری ب
ه نامش نگاه کنیم درمی یابیم که این نام صحیح تر است : فجیع ترین شکنجه ی هزاره
البته متاسفانه(!) این افتخار به کشور ما نرسید که از وجود کسانی چون پریزاد در تاریخش بهره ها برده است و به کشور چین رسید .چین و خاور دور که روحیه ی خشنشان را همچنان نگاه داشته اند .
بله شکنجه ی "LENG TCHE" به عنوان فجیع ترین شکنجه ی هزاره برگزیده شد.اما این شکنجه چیست که به چنین افتخاری دست یافته!؟
در تاریخچه ی این شکنجه آمده :
در سده ی 15 میلادی مردی به امپراتور چین سوقصد می کند که البته نافرجام می ماند.امپراتور چین تصمیم می گیرد بلایی بر سر آن مرد آورد که تا سال ها کسی جرات انجام چنین کاری را به خود راه ندهد.تا آن زمان بالاترین شکنجه ی چین که برای بالاترین جرم بوده ازین قرار بوده است که مجرم را مرحله به مرحله داخل خاک رس می کردند و سپس روی خاک رس آب می ریختند یعنی ابتدا تا زیر زانو سپس تا زیر اندام تناسلی و همین طور تا سر (خاک رس این خصوصیت را دارد که اگر آب رویش ریخته شود به شدت جمع می شود ). ولی پس از بروز آن اتفاق گفته شده در بالا امپراتور به چنین اعدامی خشنود نمی شود و دستور می دهد تا اعدامی درخور با چنین جرمی ساخته شود.مدتها زمان می گذرد تا LENG TCHE آفریده می شود!
برای این کار عده ای که در LENG T'CHE کردن بسیار وارد بودند تربیت شدند.چاقوهایی مخصوص این کار ساخته شد که دانشمندان بر این باورند که تیزی آن ها 3 برابر تیغ های جراحی امروزین بوده است.سپس مجرم را مصلوب میکردند و به وسیله ی چاقو ها ابتدا از پا و دست های وی آغاز می کردند . به این ترتیب که بدون این که به اعصاب و رگ های اساسی و اصلی بدن ضربه وارد شود لایه لایه پوست و گوشت و ماهیچه های بدن مجرم را بر می داشتند سپس به قفسه سینه ی او می رسیدند و همان کارها را البته با دقت بیشتر انجام می دادند (یاداوری این که مجرم در تمام این مدت زنده بوده است)
مجرم با توجه به توانایی بدنی اش چندین روز بر صلیب در حالتی میان زنده و مرده جان می کند تا اینکه از ضعف و کم خونی و هجوم مگس ها می مرد(شاید شنیده اید هنگامی که مائو به قدرت رسید دستور داد تا همه ی مگس های چین را بکشند و این به دلیل خاطره ی بدی بود که مردم چین از مگس داشته اند)
جالب این جاست که این شکنجه ی دردناک و زجرآور تا روی کار آمدن مائو انجام می شده است یعنی 1949 چیزی حدود 50 سال پیش.جالب است نه؟!

HASTY DISCHARGE OF SEMEN
Economic of body , economic of affection , economic of place , economic of sex & game , economic of image and economic of text ; there is not any economic system but a global economizing system what is comletely out of economic ; in other word the economic of zero-configuration .
Now we enter our macrocosm in middle east in its center IRAN ; we gradually make our new origination and civil society and shift them into the paradigm for Islamic countries .
We practice and plot our interiority , in the time what old dogmatism disappears gradually ; we are rendered by pornmovies , drugs and the best of the bests " THE VIRTUAL TRADITION " which deceives both east and west and shivers on our brain cells like a sparkling wire which licks the asphalt .
And in a good End we will be tele-ported to our Utopia with our native vehicle : Hasty discharge of semen .
این روزها بهترین زمان برای اندیشیدن درباره ی چرایی رفتاری است که از ما دراین روز ها سر می زند یعنی "سوگواری" .
به راستی چرا ما این چنین می کنیم ؟ آیا تنها دلیلش بزرگ بودن و عزیز بودن آن مرد است؟ آیا دلیل دیگری ندارد؟
دلیلش این ها نیست . دلیلش خو گرفتن مردم به سوگواری در این روز است یا به بیان دیگر عادت کردن به این که در محرم باید زنجیر زد , قمه زد و گریست.برای باور این موضوع کافیست قهرمان اصلی این رویداد تاریخی یعنی حسین پسر علی را از این جریان پاک کرد و به مردم گفت دانشمندان با پژوهش های تازه دریافته اند که حسین در روز ۹ و ۱۰ محرم در کربلا نبوده و آن کسانی که کشته شده اند تعدادی مسلمان ساده بوده اند و حسین به مرگ عادی مرده است , آن هنگام باز هم مردم خواهند گریست و بر سر خود خواهند کوفت , آن هم به خاطر مرگ چند مسلمان ساده چون خودشان که سال ها پیش مرده اند .
هدف من از بررسی این موضوع این است که روشن کنم مردم امروز ایران فلسفه ی سوگواری و جشن گرفتن را فراموش کرده اند . چرا باید یک ایرانی بدون در نظر گرفتن این موضوع که حسین که بوده , چرا جنگیده , چرا کشته شده و آیا در دیگر برگ های کتاب تاریخ کسانی چون او بوده اند یا نه , زنجیر بزند . چرا باید ایرانیان در نوروز بر سر سفره های نوروزی خود , ۷ سین بگذارند . مگر بر این باور نیستند که هر یک از این ۷ سین نمادی از یک چیز است پس سنجد و سمنو و سرکه نماد چیست؟مگر ادعا نمی کنند ما مردمی معنوی هستیم و تنها به معنویات توجه داریم پس فلسفه ی سکه که نماد بارز مادیات است بر سر سفره ی نمادینشان چیست؟ مگر نه این است که راه را گم کرده اند . مگر نه این است که در این روزگار که هر کس پی چیزیست , پی سگ و الاغ , وق وق و عر عر می کنند .
آخر چه کسی به این می اندیشد که این ۷ سین لعنتی در آغاز و در اصل , هفت شین بوده است و هر آن چه بر آن بوده فلسفه ای پیچیده و کهن برای خود داشته است , شمع و شراب و شیرینی ... تا کنون کسی از خود پرسیده است که این آینه ی بی پدر مادر در این میز سین ها چه غلطی می کند ؟ مگر نه آن است که این آینه ی بینوا همان "شاهد" است که همینک در میان سنجد و سمنو و سرکه غاز می چراند .
پس می بینیم که نه آیین های دینیمان چون آدمیزاد است نه آیین های میهنیمان .
به راستی ما کی هستیم؟مترسک شهر از؟اما نه فکر می کنم بیشتر شبیه عرب ها هستیم که می روند از فلان کشور ورزشکار می خرند , تابعیت به او می دهند و هنگامی که در جهان مقام آورد غره می شوند به خاکشان و پرچمشان و گذشته اشان که ما چنین بوده ایم و چنین شده ایم......... خنده دار نیست؟به راستی که خنده دار نیست !
مولانا بسیار خوب گفته که: " نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم "
پس اگر فردا روزی در دسته ای زنجیر می زدیم بیندیشیم که چرا آمده ایم؟حسین که بوده و چرا مرده؟شاید مرگش دلیل دیگری داشته که در این سانسور خبری پنهان شده؟آیا در دیگر برگ های تاریخ , کسی چون او نیست؟آریو برزن و یارانش را بشناسیم و بفهمیم که آیا در برابر حسین حرفی برای گفتن دارد یا نه ؟ و یا آیا درست است که برای انسانی هر چند بزرگ پس از هزاران سال گریست؟
آن گاه سینه بزنیم و بر فرق سر بکوبیم
برای خوشامدگویی اوست که چنین می کنند . مردگان نیز برای خوشامدگویی وی چنین می کردند .
بیهوشان را بر سر دست می برند . مردگان را زیر پا رها کرده اند .
نان آوران خوشامدگو شده اند چون می پندارند که اگر بیاید نانشان را نیز می آورد .
مادران و کودکان نیز چشم به راهند , مادران چشم به راه او و کودکان چشم به راه مادران . اینان درس خویش را زود فرا می گیرند .
ساززنان می نوازند نه برای مردم بل برای بهتر شدن خودشان تا هنگامی که آمد بهترین را بنوازند .
فرش های قرمز , چرک آوردند بس که چشم به راه او ماندند .
کیک ها پخته نشدند بس که پخته شدند و خوراک سگان شدند .
دروغگویان فاش شدند بس که آمدن او را زمزمه کردند .
راستگویان به دار آویخته شدند بس که سراب بودن او را فریاد زدند .
و اندیشه ها گندیدند بس که اندیشیدند که او به چه می اندیشد که نمی آید .
خدا نیز رسوا شده است بس که آمدنش را نماز کردند و پاسخی نیامد .
همگان چشم به راهند , گروهی چشم به راه او و گروهی چشم به راه فاش شدن افسانه ی او .
با این همه مردان و زنان همچنان چشم به راهند چون کارشان است چشم به راهی رهرویی که ره به جایی ندارد .
موریانه ها چارچوب ها را می خورند تا دیگر هنگامی که زمین لرزید نتوان زیرشان پناه برد .
کفتارها ته مانده ی گندیده ی مردار ها را نشخوار می کنند تا خود را برای بلعیدن زندگان آماده کنند .
اربابان برای این دانه پیش پای مرغان می ریزند تا هم چنان سر به تو نگه دارندشان .
پندارها خوره ی جان هنجارها می شوند تا آسوده نخوابد کودکی که همیشه راست می گفت .
دلقک ها مرثیه می خوانند تا بیش از از این نخندند مغبچگان بی خبر از هر جا .
گوش ها چیزی نمی شنوند بس که شنیدند سمفونی خرناس مترسک ها را .
چشم ها چیزی نمی بینند بس که دیدند جیب بری خدایگان را از لال های کارتن خواب زیر پل .
و ذهن ها پاشید هنگامی که اندیشید به دست های کالیگولا که معنای تسلیم می داد .
آب ها را جمع کردند و بردند و خوراندند به استسقازدگان غرق شده ی سر پا تا خیس .
شن ها را جمع کردند و بردند و ریختند پیش پای ره گم کردگان تشنه ی سر تا پا یاس .
چشم ها را دزدیدند و شب هنگام پشت خانه ی هیزان گذاشتند .
روسپیان را به جرم گرفتند و بردند تا محراب کودکستان ها را بیارایند .
به نان ها نمک زدند و گرسنگان پنداشتند نمک گیر سفره ی آنان شدند .
شمع دزدان , آن بی سر و پایان گذشته , ناموس پرستانی شدند تشنه ی آنان .
و پرندگان اینک در زمستان به شمال می روند تا مگر در آسمان آبی آن جا جفت گیری کنند غافل از این که آسمان هیچ کجا دیگر رنگی ندارد .
"کسی نیست.کسی نمی آید".کلاغ های شوم ذهنم آواز سر داده اند.
خفه شید.....
...........سکوت.............
و سکوت را می خرم به بهایی گزاف که خود فروشی می کند به بهایی ناچیز.
بوها را می شنوم , بوهایی ناخوش از رفیقان که شکست مرا به شادی نشسته اند و کرده های نابخردانه ام نقل مجلس شده است.
همهمه ایست این جا , همهمه ایست از رفیقانی که صلیب را بر دوش می کشند.بر دوش می کشند تا هر چه زودتر بر فراز جلجتا افراشته شود.
سامسارا!می چرخی تسلسل وار میان مرگ و درد و من.
بو های ناخوش!خدا قوت , به کجا می روید؟می خواهید کدامین مرثیه را با کرده هایم , هجویه سازید؟و شاید می خواهید مرثیه ی مرگم را لالایی سازید تا کودکانی با آن دندان بر پستان مادر بفشارند.
........باشد........بکنید........می پذیرم........می میرم.............................مردم , کودکان خندیدند و همیشه خواهند خندید چون می دانم که شما بو های ناخوش همیشه خواهید وزید !
پس خدا قوت !
هنگامی که میخواهی درباره ی انسان بزرگی سخن بگویی یا در باره ی روزگاری که مردمانش چون تو نمی اندیشیدند , بیندیشی , ۲ راه در پیش رو داری:
۱:نه سخن بگویی نه بیندیشی.
۲:هم سخن بگویی هم بیندیشی.
و من برای سخن گفتن درباره ی هخامنشیان راه ۱ را برگزیدم.
درباره ی داریوش بزرگ بسیار گفته اند و بسیار شنیده ایم اما آن چه که در این میان بسیار به چشم می آید نه توان وی در اداره ی سرزمینی بدان بزرگی است نه توان وی در جنگجویی و سرکوب شاهان دروغین بلکه در آفرینش نخستین سامانه ی تامین اجتماعی است.چنین سامانه ای آن هم برای سده ی ۶ پ.م به راستی به معجزه میماند.
با بررسی تابلت های گلی به دست آمده در پرسپولیس(سال های ۱۹۳۳ و ۱۹۳۴)در می یابیم که داریوش به راستی با مردم ناتوان همراه بوده است.
بررسی ها نشان میدهد که در سامانه ی تامین اجتماعی او حتا کودکان خردسال از پوشش خدمات حمایتی اجتماعی بهره می گرفته اند.دستمزد کارگران بر پایه ی سامانه ی مهارت و سن دسته بندی میشد.کارمندانی که دستمزد اندکی داشتند با جیره های ویژه ترمیم میشد.ویژه ی "سختی کار" و "بیماری" پرداخت میشد.
و اما از همه جالب تر در این سامانه , چگونگی کار و دستمزد زنان بوده است:مادران می توانستند از مرخصی با حقوق برای زایمان و حق فرزند بهره بگیرند.زنان می توانستند کار پاره وقت برگزینند تا بتوانند وظیفه های خود در خانه را به جا بیاورند.
و هم چنین اندازه ی حقوق بر پایه ی نوع کار بوده است نه انجام دهنده ی آن یعنی در امپراتوری هخامنشیان برابری حقوق زن و مرد را داشته ایم چیزی که زنان جهان در هزاره ی سوم هم چنان در پی اش هستند و برایش مبارزه می کنند.
افزون بر سامانه ی دستمزد ها,موضوع دیگری که بسیار جای شگفتی دارد سکولاریسم داریوش است که میراثی است از کوروش بزرگ.البته سکولاریسم با بار معنایی درخور با سده ی ۶ پ.م یعنی آسان گیری در برابر آیین های سرزمین های گشوده شده در کنار سخت گیری نسبت به آیین های کیش خویش در سرزمین مادری(سکولاریسم با این مفهوم , نه مفهوم امروزیش).
البته از این دست داده ها درباره ی روزگار دوره ی هخامنشیان بسیار است و پیشتر گفته شده هم چون : آفرینش ساتراپی ها(یا استان های کنونی), سامانه ی پست سریع(چاپار ها و چاپارخانه ها), هنر معماری(گرفتن هنر های سرزمین های گوناگون و دادن رنگ و بوی بومی به آن"مانند سنگ برجسته ی بیستون که گرته برداری روشنی از سنگ برجسته ی , انو بنی نی پادشاه لولوبی , ۲۰۰۰ پ.م ,است که به گونه ای زیرکانه همه ی فاکتور های لازم برای هخامنشی بودن را دارد"), ساخت کانال سوئز به دست داریوش, چگونگی رفتار مردم سرزمین پارس(تف نکردن مردم پارس در خیابان و بسیار بد دانستن این کار به گفته ی گزنفون در "سیرت کوروش بزرگ") و ...
اما آن چه در این میان پرسش بر انگیز است دلیل روی دادن چنین رخداد هایی است.چه می شود در یک زمان گروه کوچکی از مردمان چنین می کنند و دیگران نه تنها دیگران را مثله می کنند بلکه با افتخار نیز در کرنا میکنند یا چه می شود هنگامی که جوانک جاه طلب همجنس بازی که این شکوه را نابود می کند و به آتش می کشد , آن هم از کین , لقب "بزرگ" می گیرد.....
پس اگر , "بزرگی" به سوزاندن و "مردانگی" به بوسیدن لب های مرد و "زن بودن" به کنیزگی و "دین" به تاختن است , کوروش و داریوش و ... مورچگان پشیزی بودند که در , کوچه پس , "لواط" و "فقر" و "ارتداد" خرده نان می اندوختند برای زمستان , آن هم برای زمستان ما "بزرگ مردان و زنان هزاره ی سوم"
به فراز می رود انگاشتی از خفقان و به خاک می افکند هیاهوی مرگبار زیستن را. انگاشت به آسمان می رود و می پوشاند شهری بی خانه را که عده ای بی خانمان سر پناه خود ساخته اند. پندار می پوشاند بزه های آنان را و انگشتان گزیده اشان را که هیاهوی مرگبار بر دهانشان مهر کرده بود.
چک چکی است. سکون می شکند. خون سنگ را می شکافاند. و می رود در پی بزهی که نکرده اند. خون شهر را سترون می کند و می رویاند پنداری را که به فراز می رود.
شهر می میرد بس که مرد سکوت مرگباری که سنگ را بینداخت تا با دست بشکافاند سینه ی خون مرده ی شهر سترون را.
زنده نشد. به هوش نیامد. نه شبی که فواره های خون را از دل سترون شهر جهاند نه خونی که بر سینه ی شهر مرده بود. تنها و تنها بد مستانی بودند که در گورستان ها گورها را می جستند تا زنده به گوران را بیابند و آنگاه به سلامتیشان بنوشند.
روسپیان بی خانمان می گشایند سینه های خون آلود خود را. و می چکد از دهان مردان خونی که جهیده بود از سینه ها که تنها مردان این شهر سترون اند که خون از اندامشان می چکد آن هم خون مرده ای که لختگی اش را چکه ای آسمانی، روانی داده بود.
آری همه ی این شهر خون می خورند و دم نمی زنند و به فراز می رود انگاشتی از خفقان که هیاهوی آسمان را فرودی مرگبار می دهد.